-
خسته ام
1391/12/13 09:52
خسته ام از اینهمه آفتابه ها خرج لحیم خسته ام از اینهمه شیطان ناگشته رجیم عمر را افسانه می پنداشتم اما گذشت خسته ام از آمدن با ترس ا ز رفتن ز بیم
-
داد از این بیداد
1391/12/11 09:05
دلم تنگ تو می گردد صدایم همصدای باد رخم زرد تو می گرد سکوتم مملو از فریاد شبم بی خوابی و روزم پر از حسرت تمام لحظه ها گویم خدایا داد از این بیداد
-
دعوت خورشید
1391/12/10 20:32
دلم را دعوت خورشید خواهم کرد تمام غصه ها را از دلم تبعید خواهم کرد دوباره در درون باغ رویاهای هر روزم نشای دیگری از سبزه و امید خواهم کرد من دعوت خورشیدم هر روز به انحایی یک روز خدا خواهد یک روز تمنایی هر روز به رنگی شد این صحنه سرگردان من عاشق روی تو ای قاصد رویایی
-
ندانم
1391/12/09 04:13
تلاطم در دل اندازی ندانم سکوتم بر لب اندازی ندانم تمام شب به یاد صبحگاهان ز چشمم خواب اندازی ندانم کیست بیدار نیمه شب که خدا جستجو کند عاشق شود بر این سکوت و خدا آرزو کند یا بگذرد ز آنچه بر دل و بر لب عالم نهاده اند تنها به سوزنی درزهای مانده به دل را رفو کند سکوت نیمه شب هایم ز چشمم قصه های خواب می گیرد هواخواه تو می...
-
مقصد عمر
1391/12/07 21:44
رنگ رخساره خبر داده خبر بسیار است ماهی افتاده ز آب و نفسش دشوار است راهی قصه و رویا شده ام ره ز کجاست از که پرسیده توانم که زمان غدّار است سنگ و لاخ است اگر در گذر سخت وصال خوش بود چون به هوای رخ آن عیّار است قصه و غصه ی دیدار رخ یار ز شبنم پرسید کو همان شاهد تنهاست که شب بیدار است گر بماند اثر پای تو بر خاک به اصرار...
-
چرا دل را مکدر داشتی
1391/12/06 19:15
جام می در دست و زلف یار در کف داشتی تاج شادی بر سر و صحت سراسر داشتی مال و مکنت بیش از افراد دیگر داشتی عاقبت هم من ندانستم چرا دل را مکدر داشتی
-
از من گذشته ای
1391/12/02 20:56
قلبت روانه کرده و از من گذشته ای عشقت زبانه کرده و از من گذشته ای شمعم به پای تو سوزم تمام عمر سوزم نشانه کرده و از من گذشته ای پروانه گشته ام بیاد شمع رخت روزگار بین عیشی شبانه کرده و از من گذشته ای گفتم به جستجوی زلف تو از خویش بگذرم زلفت فسانه کرده و از من گذشته ای هر شب بیاد چشم تو از خویش رسته ام تیرت کمانه کرده...
-
مگذاریم
1391/12/02 11:42
مگذاریم که غربت به اندیشه ی ما رخنه کند در ببندیم به لحظه هایی که اندیشه غم می زایند مگذاریم که بی تابی تیک تاک زمان به کلبه شادی ما ره جوید ره ببندیم ز دروازه به افکار غریبی که اندیشه غم می زایند
-
مِترسُم
1391/11/30 22:48
مِتَرسم ساز دهل از بیخ ور اُفته/حنا از پای دومادو وراُفته خود ای سازون دیجیتال اَمرو/مترسم رقص چو بازی وراُفته همه تو فکر شاباش عروسن/مترسم رسم شو بازی وراُفته کلوخ و مَدسن گشتن قدیمی/ مترسم شوی مهتابی وراُفته نمونده توی میدو مرد شاد/مترسم عشق و شادی هم وراُفته چطو هندونه ها بد توی بندو/می ترسم خیدُ و پَلّو هم ور...
-
گاهی
1391/11/26 03:07
گاهی ماهیچه ها از واکردن لب ها به خنده عاجز می شوند. گاهی ثانیه ها دقیقه می شوند دقیقه ها ساعت،ساعت ها روز ،روز ها شب و شب ها تمام نمی شوند . گاهی حرف ها کلمه می شوند کلمه ها جمله ، جمله ها صفحه، صفحه ها کتاب و کتاب ها تمام نمی شوند گاهی آه ها بغض می شوند بغض ها عقده ، عقده ها غده و غده ها تازه شروعند و تمام نمی شوند...
-
اگر اشکم
1391/11/23 09:31
اگر اشکم ولی سرچشمه از توست اگر رشکم ولی رشکم همه توست اگر خیسم ز اشک و رشک بر دل نگاهم کن که در اندیشه ام توست
-
آهی به لب
1391/11/23 09:27
یک شب به سراغ عمر رفته ام می آیی یک بوسه ز اعماق زمان می خواهی آهی به لب و اشک به چشمت داری حسرت خوری از این همه بی فردایی
-
هشدار که حسرت ازدلت نچینی
1391/11/23 08:57
تیری به کمان نموده در کمینی شعری به زبان نموده و نشینی تا کی به کمین لحظه هایی هشدار که حسرت از دلت نچینی
-
کی ؟
1391/11/23 08:50
گویند که شب می رود و روز خنده کنان می آید گویند سیاهی رود و سفیدی ازبام زمان می آید شب رفت و سیاهی بگذشت و عمر بر بام شده کی پس خبر از غروب غم از این جهان می آید؟
-
آه هم به داد دل من نمی رسد
1391/11/23 08:43
دیگر آه هم به داد دل من نمی رسد صد آه ز عمق آید و بر لب نمی رسد ترسم که جان بر آید از این روزگار پست عقلم به آخرین نکته مطلب نمی رسد
-
عجب ملتی هستیم
1391/11/23 07:40
عجب ملتی هستیم ما: گرانی ، مشکلات ، درد سرها ، دعواهای مسئولین ، اختلاس از همه سو احاطه مان کرده ولی همه چیز را جوک می کنیم و به آن می خندیم واقعا که ملت سرخوشی هستیم . کمرمان زیر بار های سنگین خم می شه ولی همه رو به مسخره می گیریم می گیم و می خندیم و سرشادیم. این به بازی گرفتن تمام مشکلات و شاید زندگی عامل سرزندگی و...
-
عید نزدیک است
1391/11/18 18:36
عید نزدیک است و جیب خالی بابا عذابم می دهد آب نزدیک است این بی آبی دریا عذابم می دهد دست فرزندش دراز و دست او کوتاهتر هم می شود این همه دست دراز و خجلت بابا عذابم می دهد او هزاران بار می میرد و جان می جویم از چشمان او این همه مردن درون خانه و بستر عذابم می دهد چونکه از در آید و گوید لباس عید می خواهم پدر دست های پر ز...
-
من و تو
1391/11/17 12:30
من و چشمان اشک باری که با یاد تو می بارد---- تو و چشمان بس شادی که تخم فتنه می کارد من و لب های بی تابی که با یاد تو رنگین است---تو و لب های رنگینی که که رنگ از دیگران دارد من موی پریشانی که بادش می برد هر سو----- تو و موی پریشان رقیبانی که بر ما خنده می دارد من و این چهره خونین که خونبار یده از چشمش----- تو و آن چهره...
-
ای ثانیه ها به کجا چنین شتابان
1391/11/16 12:41
ای ثانیه ها به کجا چنین شتابان به کجا شما روانید گرگ دنبال شما کرده مگر بگذارید نفس تازه کنم من هنوز حس جوانی دارم در دل امید امانی دارم بگذارید که چشمم به افق خیره شود تا که زیبایی وی را بچشم بگذارید تا شبنم برگی تنها خلوت تنهایی من را سیراب کند از چه اینگونه گریزانید و گویی ترسان با که در حال ستیزید و فرار بگذارید...
-
با زبان بند آمده
1391/11/13 09:25
در سکوتی بی نهایت چشم در چشم آسمان می دوزم و با زبان بند آمده شکایت می کنم از نامردی هایش از اینکه یکی از دوستانم را از من می گیرد و هیچ نمی شنوم جز اینکه این رسم دیرین من است اگر شکایتی داری از خویش بکن که قدر لحظات باهم بودن را نمی دانی و دوباره بر زبان بند آمده ام قفل سکوت می زند و دیروز فرهاد و امروز آسمان فرهادکش...
-
تو چسانی
1391/11/11 11:14
بردریده پرده و دریده دام ناشنیده قصه و بشکسته جام من چنینم در غم هجران تو تو چسانی گو به من ای با مرام فرودگاه یزد
-
میلاد رسول
1391/11/10 11:32
میلاد شده بیا که شادان باشیم در مکتب عشق او شتابان باشیم چون ختم رسل به شادمانی آید دل در ره او نهاده رقصان باشیم میلاد محمد است رسول نبوی هنگامه شادی از ظهوری ابدی هش دار که نور آسمانی آید برخیز که حاری شده لطف احدی فرودگاه اهواز
-
جهان بر کام
1391/11/08 23:29
جهان بر کام و بر کامت جهان باد فروغ روی عشقت جاودان باد اگر یک دم ز عمرم هست باقی همان یک دم نثار عاشقان باد
-
بر مزار لحظه ها
1391/11/05 21:41
بر مزار لحظه ها گریه ندارد سودی قربانی مکن این لحظه ی جامانده خود هیچ گوش شنوا نیست در این شهر غریب بی جهت بر باد مده حرف دل و گوهر دردانه خود مسلخ ثانیه ها را به گلستان بکشان دامنش پر زگل و ریحان کن یادگاری که تو را از گذر عمر روان می ماند نقش مهریست که بر پرده پندار زنی منتظر معجزه ماندن خطایی است بزرگ خویش را معجزه...
-
تیر مژه
1391/11/05 09:15
تیر مژه در کمان ابرو عناب لبت شده سخنگو افکار مرا تنیده در هم محکوم شدم به حکم جادو
-
سهم من از امروز
1391/11/03 02:36
کلبه ای دنج در گوشه ای از خاک زمین که در چشم کسان کوچک و بهر دل من بسیار است و تنوری که گرما بخش سفره احساس من است همه سهم من از امروز است
-
باغ ما
1391/11/03 00:44
کودکی بودم افکار بلندی داشتم باغ ما در طرف شرق زمین روستا رو به دشتی شاد بود پشت بر کوه که پشتوانه بی چون چرای باغ بود باغ ما جان زمان بود در کالبد بی روح زمین گاه گاهی که چغوکی هوس جفت گزیدن می کرد لانه می ساخت سر اولین شاخه دور از دستم که مبادا دست نامیمونی تیر بر جوجه ی معصوم قشنگش بزند و من در افسون جیک جیک اولین...
-
زندگی هم بازیی بیش نیست
1391/11/02 07:50
گاهی وقت ها به خودم یاد آوری می کنم که زندگی هم بازیی بیش نیست اگر چه باید هر چه می توانیم امتیاز جمع کنیم تا به موقع دستمان خالی نباشد ولی هیچ چیز آنقدر مهم نیست که زیادی جدی بگیریم و بخاطرش ناراحت شویم ،گاهی وقت ها یاد آوری می کنم که طرف مقابلت یک کامپیوتراست که فقط بر اساس تعریف هایی که در حافظه اش دارد کار می کند...
-
گفتی که نشد
1391/10/29 07:31
چشم در چشم من انداخته گفتی که نشد غبغبت پر ز هوا ساخته گفتی که نشد غافل از آنهمه عمری که به بادست ز تو دست ها را به کمر ساخته گفتی که نشد زده بر زیر همه قول و قرار من و خود نرد خود با دگران باخته گفتی که نشد همدمم اشک نمودی و رخم خیس شراب جام می بهر خسان ساخته گفتی که نشد گفته بودم که مرا عشق و امیدست به تو همه افلاک...
-
آبرو نگهدارید
1391/10/27 19:57
ای اشک های خفته من آبرو نگهدارید تو را خدا حریم و حرمت آن آرزو نگهدارید فقط شما خبر از راز های نگفته ام دارید به عمر کوته من جستجو نگهدارید زمانه اگر بر شما سخت می گیرد به سرافرازی فردا، چشم از او نگهدارید مگیر بهانه که اشک غماز است که هر چه هست شما گفتگو نگهدارید